مجموعه داستان «از آسمون بارون میاد لی لیا» شامل دوازده داستان است
حکایت مادرم این گونه است که روزی مردی را میبیند که سوار شتر از محله مان میگذرد و مادرم از مرد قیمت شتر را میپرسد. خبر به گوش پدرم میرسد و پدرم او را طلاق میدهد و این درست زمانی اتفاق میافتد که من یک ماهه بودم. مادرم من را به پدرم میدهد و خودش پی سرنوشتش را میگیرد و پدرم چون نمیتوانسته من را نگه بدارد میسپارد به خالهاش که بچهدار نمیشده و من میشوم بچه ی آنها و بعد از آن هر وقت که شتر میبینم یاد مادرم میافتم. حسنش این است این روزها کمتر توی کوچه خیابانها شتر میآورند و برای همین من کمتر یاد مادرم میافتم.