قصه‌ی شب کریسمس ۲۰۰۶

 تردست بانوی ما

پائولو کوئلیو

ترجمه آرش حجازی

درج و کپی این داستان به هر شکلی و در هر مکانی چه در اینترنت و چه در رسانه‌های دیگر بدون اجازه‌ی انتشارات کاروان ممنوع است. اما از پیوند دادن شما به این صفحه خوشحال می‌شویم!

 

در افسانه‌ای قرون وسطایی آمده است که در سرزمینی که امروز اسمش استرالیاست، خانواده‌ی برکهارد ــ شامل مرد، زن و کودک ــ در مهمانی‌های شب کریسمس با شعرخوانی، خواندن چکامه‌های قدیمی خنیاگران و تردستی، سر مردم را گرم می‌کردند. البته هیچ‌وقت پولی برای خریدن عیدی نمی‌ماند، اما مرد همیشه به پسرش می‌گفت:

«می‌دانی چرا با این همه بچه‌ای که توی دنیا هست، کیسه‌ی بابانوئل هیچ وقت خالی نمی‌شود؟ برای اینکه کنار همه‌ی آن اسباب‌بازی‌ها، چیزهای خیلی مهمی توی کیسه‌اش دارد که اسمشان هدایای نامرئی است. بابانوئل سعی می‌کند در مقدس‌ترین شب مسیحیان، به خانه‌های فقرا آرامش و همدلی ببرد. جایی که عشق نباشد، بابانوئل دانه‌ی ایمان را در دل بچه‌ها می‌کارد. به جایی که آینده تاریک و غیرمطمئن به نظر می‌رسد، امید می‌برد. ما، فردای شبی که بابانوئل به دیدنمان می‌آید، شادیم که هنوز زنده‌ایم و می‌توانیم کار کنیم و کار ما، شاد کردن دل مردم است. این را هیچ وقت فراموش نکن.»

مدت‌ها گذشت و پسرك بزرگ شد. يك روز خانوادگي از جلوي صومعه‌ي نوساز ملك گذشتند.

«پدر، یادت می‌آید سال‌ها پیش داستان بابانوئل و هدایای نامرئی‌اش را برایم گفتی؟ به نظرم یک بار یکی از این عیدی‌ها را گرفتم: آرزوی کشیش شدن به دلم افتاد. اشکالی ندارد اولین قدم را برای رسیدن به این رؤیایم بردارم؟»

با اینکه خانواده به شدت به حضور پسرشان احتیاج داشتند، اما آرزوی او را درک کردند و به آن احترام گذاشتند. در صومعه را زدند و راهب‌ها گرم و با محبت از آن‌ها استقبال کردند و پسرک را به کارآموزی پذیرفتند.

عید کریسمس رسید. درست در همان روز، در صومعه‌ی ملک معجزه‌ای اتفاق افتاد: مریم مقدس، با عیسای کوچک در آغوشش، تصمیم گرفت به زمین بیاید و سری به آن صومعه بزند.

تمام کشیش‌ها صف کشیدند و هرکدامشان با غرور جلوی مریم عذرا ایستاد تا به او و فرزندش ادای احترام کند. یکی‌شان نقاشی‌هایی را نشان بانو داد که صومعه را تزئین کرده بود، دیگری نسخه‌ای از کتاب مقدس را نمایش داد که نوشتن و تصویرگری آن صد سال طول کشیده بود و سومی، نام تمام قدیسان را از بر خواند.

در انتهای صف، بکهارد جوان با اضطراب منتظر نوبتش بود. از خانواده‌ای ساده بود و فقط تردستی و بالا انداختن توپ‌ها را یاد گرفته بود.

وقتی نوبتش رسید، کشیش‌های دیگر خواستند مراسم را تمام کنند، چرا که این تردست سابق، چیزی نداشت تا به آن مراسم باشکوه اضافه کند.

اما پسرک هم ته دلش می‌خواست هدیه‌ای به مسیح و عذرا بدهد. زیر نگاه‌های سرزنش‌بار برادران صومعه، چند تا پرتغال از جیبش درآورد و شروع کرد به بالا انداختن و گرفتنشان و درست کردن دایره‌ی قشنگی در هوا، درست مثل زمانی که با خانواده‌اش به مهمانی‌ها و جشن‌های محلی می‌رفت.

در همان لحظه، عیسای کوچک که در آغوش مادرش آرام نشسته بود، با خوشحالی شروع کرد به دست زدن. و بانوی مقدس دستش را دراز کرد تا بکهارد جوان چند لحظه‌ای کودک را در بغلش بگیرد. بکهارد تردست بود که این افتخار نصیبش شد.

افسانه می‌گوید که به خاطر این اتفاق، هر دویست سال یک بار، بکهارد جدیدی در صومعه‌ی ملک را می‌زند، از او استقبال می‌کنند و در تمام مدتی که آنجاست، دل اطرافیانش را شاد می‌کند.